حکایت

 کلاه فروش و میمون ها

روزی کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. این کار را کرد و دید میمون ها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سال های بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.

ادامه نوشته

حکایت

حکایت های مدیریتی:ملا نصیرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی حماقت او را

دست می انداختند .دو سکه به او نشان میدادندکه یکی شان طلا بود ویکی از نقره. اما ملا نصیر الدین

همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد

می امدند و دو سکه به او نشان می دادندو ملا نصیرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه

مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصیرالدین را انطور دست می انداختند ناراحت شد. در گوشه میدان

به سراغش رفت و گفت:هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار.و اینطور هم پول بیشتری

گیرت می اید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملا نصیر الدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست اما اگر

سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من احمق تر از انهایم. شما نمی دانید

تا حالا با این کلک چقدر پول گیر اورده ام.

شرح حکایت:ملا نصیرالدین با بهره گیری از استراتژی ترکیبی بازار یابی قیمت کمتر و ترویج کسب و

کار"گدایی"خود را رونق داد  او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می کند و از طرف دیگر مردم را

تشویق می کند که به او پول دهند."اگر کاری کنی که هوشمندانه باشد هیچ اشکالی ندارد که تو را

احمق بدانند."

حکایت های مدیریتی

     زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند.روز بعد  ضمن صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال اویزان کردن رخت های شسته است و گفت :"لباسها چندان تمیز نیست.انگار نمیداند چطور لباس بشوید.احتمالا باید پودر لباس شویی بهتری بخرد."همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت .


ادامه نوشته